(Social Trust) يكي از مفاهيم كليدي علوم اجتماعي است. در ادبيات مربوط به اعتماد اجتماعي شاهد وجود تعاريف متعدد از آن هستيم. در فرهنگ انگليسي آكسفورد، اعتماد را اطمينان به بعضي از صفات يا ويژگيهاي يك شخص و يا حتي درستي و حقانيت يك نظريه، تعبير و تعريف نموده اند. اعتماد در اين تعريف متضمن مفهوم اطمينان است كه بيانگر اعتمادي پا برجاست. اعتماد در روابط بين انسانها و كنش­هاي آنها نمود پيدا مي­كند. به خصوص در آن دسته از كنش­هايي كه جهت­گيري معطوف به آينده را دارند و آن نوعي رابطه كيفي است كه به تعبير كلمن، قدرت عمل كردن را تسهيل مي­كند (كلمن، ‌1377: 27). به نظر زتومكا، ‌اعتماد در ارتباط با شك و ترديد نسبت به كنشهاي احتمالي ديگران در آينده معنا پيدا مي­كند (‌زتومكا، ‌1999: 25). وقتي كه ما نسبت به آينده اطمينان قطعي داريم؛ نياز به اعتماد نداريم. اعتماد با عدم قطعيت و عدم كنترل آينده پيوند پيدا مي­كند به همين دليل آن را منبعي بنيادي براي عمل كردن دانسته اند. اعتماد، انتظارات مناسب در مورد كنش هاي ديگران است، ‌كساني كه نسبت به انجام كنش شان تعهد دارند. رابطه متقابل، انتظارات و اقدام به كنش مساعد، تشكيل جوهر و محتواي اعتماد را مي دهند به گونه اي كه نوع انتظاراتي كه بايد برآورده شوند محتواي اعتماد را تغيير مي دهند و به آن خصلت نسبي بودن را اعطا مي نمايند. زيرا انتظارات مربوط به اعتماد با توجه به ماهيت موضوعاتي كه معطوف به اعتماد هستند تغيير مي يابد. انتظار از حكومت با انتظار از يك شركت تجاري متفاوت است و حتي در درون دستگاه حكومت، نوع انتظار از قوا و بخشهاي مختلف، صورت يكساني ندارد. البته اين تفاوت عمدتا” ناشي از وجود انتظارات مختلفي است كه هر كدام قرين با اعتماد ويژه­اي هستند. اعتماد را مي توان نوعي انتظار نتايج دانست كه از يك طرف مي تواند بر مبناي اقدام مورد انتظار طرف ديگر،‌ در يك تعامل كه مشخصه اصلي آن عدم اطمينان است، ‌فهميد. بر اين اساس اعتماد عمومي يعني انتظار عموم از دريافت پاسخ مثبت به خواسته هايشان از طرف متوليان امور عمومي، لذا اعتماد به عنوان مبنايي براي نظم اجتماعي در سطوح تحليلي مختلف است (‌الواني و دانايي فر، 1380: 8). مورتن دويچ، اعتماد را انتظار وقوع يك رويداد مي داند بطوري كه اين انتظار منجر به رفتاري مي گردد كه در صورت برآورده شدن انتظارات فرد، ‌پيامدهاي انگيزشي مثبتي در وي ايجاد كند. در غير اين­صورت پيامدهاي انگيزشي منفي در پي دارد. به نظر زتومكا، ‌توجه به اعتماد اجتماعي، ايده جديدي نيست بلكه يك جريان فكري چندين قرني است.  به نظر او برخورداري جامعه از ويژگيهاي منحصر به فردي چون آينده گرايي، ‌وابستگي متقابل شديد، گستردگي و تنوع جوامع، ‌تزايد نقش ها و تمايز اجتماعي، بسط نظام انتخاب، پيچيدگي نهادها و افزايش ابهام، ناشناختگي و تقويت گمنامي و غريبه بودن نسبت به محيط اجتماعي، توجه به اعتماد اجتماعي و نقش آن در حيات اجتماعي را واقعيتي جدي نموده است. انديشمنداني چون لومان، باربر، ايزنشتاد، ‌كلمن، ‌هاردين، ‌گيدنز، فوكوياما و سليگمن، ‌در دو دهه اخير توجه ويژه اي به مبحث اعتماد اجتماعي داشته اند.

   بررسي اعتماد در مناسبات اجتماعي مي تواند پاسخي به اين پرسش باشد كه تا چه حد در جامعه، مناسبات اجتماعي جديد پذيرفته شده و از مشروعيت لازم برخوردار است. همچنين اينكه تا چه حد نقشهاي اجتماعي جديد از شفافيت لازم برخوردار است. به عبارت ديگر تا چه ميزان با پديدار شدن چنين تمايزات اجتماعي، ارزشها و هنجارهاي لازم براي آن شكل گرفته است. آيا در درون روابط پيچيده جامعه تمايز يافته اي كه در آن زندگي مي كنيم نظم اجتماعي برقرار است، يا اينكه تغييرات اجتماعي حادث شده بيشتر جنبه فيزيكي و بيروني داشته و هنوز لايه هاي مياني و دروني روابط اجتماعي، تغيير نيافته است. به عبارت ديگر در جامعه تمايزات اجتماعي شكل گرفته است اما همراه و همگام آن ارزشها و هنجارهاي لازم و مناسب پيدا نشده است و جامعه ما از اين حيث دچار نوعي تاخر فرهنگي است. در هر حال جامعه ما نيز در حركت تحولي خود جوش به خصوص در دوره معاصر – به شدت تمايز يافته شده است و تمايزات اجتماعي در آن گسترده شده و مي شود و شبكه روابط اجتماعي پيچيده گرديده است. اما آنچه مهم است اين است كه با تمايزپذيري اجتماعي حاصل شده آيا روابط ميان بخشها نيز الگومند شده است يا خير؟